تبليغاتX
" تنــــهـــایی تــا ابـدیــت "

" تنــــهـــایی تــا ابـدیــت "

گوهر نایاب
سلام

مدتي در کار ما تاخير شد          مدعي در غيبت ما شير شد

 

مادر

اين نوشته را تقديم مي کنم به تمام مادران جهان و تولد مادر زيبايي ونجابت را به تمام مسلمانان جهان تبريک مي گويم.

 

کودکي که آماده ي رفتن به زمين شده بود ، نزد خدا رفت و از خدا پرسيد :مي گويند شما فردا من را به زمين خواهيد فرستاد،اين حقيقت دارد؟ خدا گفت:آري فرزندم حقيقت دارد.
کودک گفت:اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي کردن به آنجا بروم؟
خداوند در جواب گفت:از ميان همه ي فرشتگانم،يکي از بهترين ها را براي نگهداري از تو در نظر گرفته ام.
کودک مردد بود که برود يا نرود بخاطر همين گفت:اما من در بهشت هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است.نکند من کاري کرده ام که شما را ناراحت کرده؟
خداوند لبخندي زد وگفت:نه من از تو ناراحت وتو را براي رسيدن با کمال به آنجا مي فرستم در ضمن فرشته ي تو برايت آوازهاي زيبايي خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد و تو عشق اورا احساس خواهي کرد.
کودک ادامه داد:من که زبان آنها را نمي فهمم،چطور بفهمم که آنها چه مي گويند؟
خداوند کودک را نوازشي کرد وگفت:فرشته ي تو،قشنگ ترين و شيرين ترين واژه هايي را که مي داند و ممکن است که تو بشنوي را در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و حوصله به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت:اما من از شما دور مي شوم، آنوقت چگونه مي توانم با شما صحبت کنم؟
خداوند انتظار اين سوال راداشت وگفت:فرشته ي تو دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو خواهد گفت:که از طريق دعا مي تواني با من صحبت کني.
کودک با نگراني گفت:شنيده ام در زمين انسان هاي بد هم وجود دارد و ممکن است به من آسيب برسانند،آنوقت چه کسي در مقابل آنها از من محافظت خواهد کرد؟
خدا گفت:فرشته ي تو ازتو در در برابر آنها محافظت خواهد کرد،حتي اگر به قيمت جانش هم تمام شود. 
کودک با غم سنگيني که در وجودش بود، گفت:اما من هميشه به اين دليل که نخواهم توانست شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخندي زد و گفت:فرشته ات هميشه درباره ي من با تو سخن خواهد گفت و راه بازگشت به سوي من را به تو خواهد آموخت.گرچه من هميشه در کنار تو هستم و خواهم بود.
در آن هنگام سکوت مطلقي بهشت را فرا گرفته بود و تنها صدايي که مي آمد،صدايي از زمين بود.کودک متوجه شد که بايد به زودي آماده ي سفر به زمين شود.
او آخرين سوال خود را اينگونه مطرح کرد:خدايا!حالا که ديگر بايد آماده ي رفتن به زمين شوم،خواهشي دارم!
خداوند گفت:بگو فرزندم کودک گفت:نام آن فرشته چيست؟
خداوند دستي بر سر کودک کشيدو گفت:
نام فرشته اهميتي ندارد،اما تو مي تواني مادر صدايش کني.

 

      مهربان تر ز دل مادر دل نيست

                   به دوگيتي چو دل صادق مادر دل نيست

      دل پاکي طلبيدم که کنم هديه به او

                   هر چه گشتم به خدا لايق مادر دل نيست

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت22:58توسط DementoR |
شکلات ...
 
سلام به همه ی دوستان
•می خواستم مطالبم همیشه با عکس باشه اما هرچی گشتم عکس مناسب پیدا نکردم . بعدم به دستور 
•عمو هانیم اولین مطلبم رو بدون عکس می ذارم تا دفعه ی بعد .
•خوب این مطلب مربوط میشه به دوستها و ادامه ی دوستی آنها.
•شکلات
•با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. اون یه شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم اوهم بچه بود.سرش بالا آورد .سرم بالا آوردم .دید که منو می شناسه . خندیدم .
•گفت :«دوستیم؟»،گفتم :«دوست،دوست»،گفت:«تا کجا؟»، گفتم:«دوستی که تا نداره!»،گفت :«تا مرگ!»،خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا نداره!»،گفت:«باشه، تاپس ازمرگ! »،گفتم:«نه،نه،نه،تا نداره.»،گفت:«قبول،تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند،یعنی زندگی پس از مرگ ،بازهم باهم دوستیم،تا بهشت تا جهنم تا هرجا که باشد من وتو با هم دوست هستیم ». خندیدم و گفتم:«تو براش تا هرجا که دلت می خواد یه تا بذار. اصلا یه تا بکش ازاین  دنیا تا اون دنیا . اما من اصلا تا نمی ذارم»،نگاهم کرد،نگاهش کردم،باور نمی کرد.می دونستم،اون می خواست حتما دوستیمون «تا»داشته باشه . دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
•گفت:«بیا برای دوستیمون یه نشانه بذاریم». گفتم:«باشه،تو بذار». گفت: «شکلات،هربارکه همدیگرو می بینیم یه شکلات تو می دی به من و یه شکلات من می دم به تو.باشه؟»،گفتم:«باشه!»
•هرباریه شکلات می ذاشتم توی دستش،اونم یه شکلات می ذاشت توی دست من.بازهمدیگررونگاه می کردیم،یعنی که دوستیم،دوست،دوست.من شکلاتم رو تندی باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تنداون رو می مکیدم. می گفت:«شکمو!تودوست شکمویی هستی»وشکلاتش رومی ذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.می گفتم:«بخورش!»،می گفت:«تموم می شه.نمی خوام تموم شه.می خوام برای همیشه بمونه.»
•صندوقچه اش پرازشکلات شده بود.هیچکدوم رو نخورده بود،اما من همشون رو خورده بودم.گفتم:«اگه یه روزشکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما،اون وقت چیکارمی کنی؟»،گفت:«مواظبشون هستم».
•می گفت:«می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم ومن شکلاتم رو میذاشتم توی دهنم و می گفتم: نه،نه،تا نداره، دوستی که تا نداره!»
•یه سال،دوسال،چهارسال،ده سال،بیست سال،سی سال شده است.اون بزرگ شده ومن هم بزرگ شدم.من همه ی شکلاتامو خوردم واون همه ی شکلات هاشو نگه داشته.اون امشب اومده تا خداحافظی کنه.میخواد بره،بره اون دوردورا.میگه:«می رم اما زودبرمی گردم.»
•من می دونم که می ره وبرنمی گرده.یادش رفت شکلات بهم بده،اما من یادم نرفته بود.یه شکلات گذاشتم کف دستش و گفتم:«این برای خوردن»و یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش و گفتم:«اینم آخرین شکلات واسه صندوقچه ی خوشگلت.»اما اون یادش رفته بود که صندوقچه ای هم داره و هردو رو خورد.
•خندیدم، می دونستم دوستی من «تا»نداره و دوستی اون تا داره.«درست مثل همیشه .»
•خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم . اما اون هیچکدومشون رو نخورده بود.
•« حالا با یه صندوقچه پر از شکلات نخورده چیکار می خواد کنه؟!»
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت16:10توسط DementoR |
تولدی برای عشق ماندگار (870214)

غروب عاشقانه

سلام به تمام دوستان وبلاگنویس ...

منم اومدم ...

DEMENTOR

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت15:7توسط DementoR |